از خودم
از تو
از زندگي
از همه بيزارم
و هر شب
كنار پنجره اي رو به تو
خاطرات تلخ گذشته ام را
ورق ميزنم
و به دنبال بي ارزش ترين لحظه هايم
به دنبال بي وجودي دنيايي مجازي
كه نامش عشق
و شايد عشق
و شايد عشق
از خودم
از تو
از زندگي
بيزارم
در كنار سياهي شبي
اندوه ناك تر از پيداش شيطان
سكوت را به تمسخره ميگيرم
و از تو
از عشق
از معشوق ترين عاشق
اسمم را خط ميزنم
و جاودانه راهم را
به ابديت دنبال ميكنم
ابديت
و آغاز نفرت
نفرتي زيباتر از عشق
زيباتر از تو
زيباتر از زيباترين زيباها
و راهم را ميان تاريك ترين نقطه هستي
ميان دردناكترين ثانيه هايم
ميان انسان هايي
نه
ميان شرمبار ترين پديده خلقت
ادامه ميدم
و زجه هاي قلب شكسته ام را
به انتقام فرا ميخوانم
از تو
از خودم
از اين همه تكرار زندگيه پر از تكرار
از شوم ترين اختراع خدا
بيزارم
جهش اسپرمی
متولدت میکند
میان سلول هایی
که سازنده وجودت
و با ابتدایی ترین قدم ها
یک مردارخوار هستی
همسان دیگر همسانانت
برای خوردن و خراب کردن
آماده میشوی
آماده تر از دیگر لحظات
برای مرحله رشد
آماده تر میشوی
با معلمانی
که رهبر مردارخواران اند
هم قدم
و آغاز میکنی
از هم خونان ات
تا چرخه تغدیه
زیر پوست شان
تکامل یابد
و آنگاه
تو هم رهبر مردارخوارانی

ميان غم بارترين
و شايد زجر آورترين لحظاتم/
مرگ
به سراغم مي آيد
و كابوس زندگي پر دردم را
ميان شيرين ترين آرزوهايم را
به زنجر ميكشد
و اينك
من مرده ام
تابوتم را
ميان انسان هايي به ظاهر دوست
دار ام
ميان سنگيني سكوتي
سنگين تر از دردهايم
به سوي فرجامي كه گريبانگير
انسان هاست
قبر
قبرم را
به تزيين دانه هاي خاكي
كه جسمم را آنالايز ميكند
مي آرايند
و فرشتگاني شر
فرشته گاني خير
و همه مشغول كار خود
مدفنم
روياييم را پايان مي بخشد
و زندگي پر از رنجم را
فرجامي ابدي ميدهد
و انسان
زمان را تسخير خواهند كرد
و آرام
ارام
و آرامتر از ثانيه ها
فراموشم خواهند كرد.
و من
ديگر طعم تلخ زندگي را
نخواهم چشيد
من مرده ام
مرده

و آماده مُردن شو
آماده رفتن به
تاريكي ها
محكم باش
من در كنارت مي
مانم
براي رفتنت
انتخاب كن!
دار، سم ، كارد يا
سوزاندن؟
نه !!!
ابزاري براي ختم تو
اينجاست،
كنار من
بگير و خودت را خلاص كن
Blade
بهترين ابزار براي
پايان تو
نترس، محكم باش
من در كنارت مي
مانم!
و حالا
آماده رفتن شو
آخرين گريه هايت
فرقي برايت ندارد!
آخرين راه براي
رسيدن به خوشبختي
اينجا آخر خط است !
و ابزاري براي ختم
Blade
بگير و خودت را
خلاص كن
ديگر كسي دوستت
ندارد
آرامش ابدي
اينجاست
بيا با من
و ابزاري براي ختم
اينجاست!!! آخر خط
و بهترين راه
پيوستن به تاريكي
هاست
پس بيا
بگير و خودت را
خلاص كن
ابزار ختمت را
و غرق تاريكي شو
تا به خوشبختي برسي
و اينك
تو كنار من هستي
در جهنم ذهنم
در جهنم قلبم
و حال
تو هم يك شيطان
هستي

قبری خواهم کند
و امید
خاطرات
وآرزهایم را
دفن میکنم
و تک تک زیبایی هایش را
به آتش میکشم
قبری خواهم کند
و بیگانه ترین حس هایت را
مهر
محبت
و طپنده ترین قلب عاشق را
میان متافن ترین ثانیه هایم
دفن خواهم کرد
و اسرافیل را
در پوچی پوچ ترین پوچی خالقت
فرا خوانده
آدمیت را
پاک میکنم
قبری خواهم کند
میان متافن ترین و پست ترین نقطه زمین
تو
خودم
زیباترین دردهای زندگیم
احساس ات
احساسم
و صداقت احمقانه ام را
به خاک میسپارم

سكوت دهشتبار
زوزه باد
حس مرگبار مرگ را
و دردي جانكاه
ارمغاني پليد
ميان مردگان انسان نما
مقدمات ورودت را
فراهم خواهم كرد
و لحظه لحظه ثانيه هايم را
به انتظارت خواهم نشست
زمان
زمان آمدنت
براي قبض كردن آمدي
و ميدانم
ميدانم
كه پليد ترين انسان را
خواهي برد
و روحش را
در مزخرف ترين نقطه جهنم
عذاب كش خواهي كرد
داس در دستت
لباس هاي بلند و سياه ات
و آن چهره زيبا
و زنجيرهاي گردنت
حس قشنگ مرگ را
برايش كادو خواهي كرد
و من
بي صبر بي صبرم
تا داست را
ميان گلويش فشار دهي
تا فواره هاي خون قشنگ اش
صورتم را عطرآگين كند
من
بي صبرم بي صبرم
تا داس دست را
ميان جمجمعه اش فرود آري
و با ذره هاي مغزش
بهترين تابلوي نقاشي زندگي ام را
روي ديوار
به تماشا نشينم
من بي صبر بي صبرم
تا ميان درياي خون سرخ زيبايش
غوطه ور گردم
و با آن وضو كنم
تا در بالينت
اي پيامبر سياهي ها و سرخي ها
نماز گذارت باشم.
و من بي صبر بي صبرم
تا داس دست را
ميان قلب سياهش
به فشاري
تا من
با خون سرد و سياهش
غسل تاميد كنم
و مقابل صليب پنج لبه ات
به عبادت نشينم
و راهم را
از بهشت
جدا سازم
و به سوي تو
اي فرشته پليدي
رهسپار گردم
در میان تاریک ترین نقطه 
میان تنهایی نفرت انگیزم
امیدم،آرزوهایم را
به خاک میسپارم
و به انتظار مرگ
می نشینم
به انتظار لحظه لحظه ی لحظه هایی
کشنده تر از غمهایم
در میان نقطه
نقطه
نقطه این کره بی انتها
میان ذره
ذره
ذره ی نفرتم
به تو فکر میکنم
به تو
تویی که عشقم
دردم
روح پر از مهرم را
به گند کشیدی
و انتهای افکارم را
میان مرگ بار ترین ثانیه هایم
به تو هدیه میدهم
هدیه ای پر از غم
پر از نفرت
پر از کینه
کینه هایی آتشین تر از مذاب
و این گونه
خشمم را با عشق های مرده ام
در هم می آمیزم
تا نهایت احساساتم
مرگت باشد
و فرجامت را
در میان تنها ترین نقطه تنهایی ات
نظاره گر خواهم بود!!!
با خون
حس قشنگیست
آزارت میدهم
با درد ،
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
احساسات مسخره اند
حادثه ها زیبا
و زیباتر
کودکی در خون
و یک لبخند تلخ زیباتر
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
گریه هایت را دوست میدارم
عذابت
درد و رنجت را
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
چرک و خون میکس قشنگیست
اگر خون تو باشد
این که چیزی نیست
برای حس سادیستی ام
تکه های قلبت را
خواهم خورد با لذت
و با خونت
مست خواهم شد
و نگاه پر از وحشتت را
دوست خواهم داشت
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
فریادت
با شکنجه زیباست
و ترست از مردن کنار من
و آن هم مرگی سخت
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
تقدیم به بی ارزش ترین و پست ترین موجود روی زمین
س. الف
و اینک
نفرتم
به اوج رسیده
و انتقام
گریبانگیرم
و افکاری به جز عشق/
به جز تو / به جز خودم
زمانش رسیده تا
قلب سرشار از تنفرم را
تقدیم ات کنم
و پاره های عشقی عظیم
میان زیباترین لحظه هایم را
به دوزخ فرستم
به جایی که از آن متولد شدی
میان آتش هایی
به نام عشق
وبیهوده ترین بخش زندگی ام را
کنار عشق های دروغین ات
دفن کنم
و فریاد میزنم
لعنت به تو
لعنت به عشق
لعنت به زندگی
و اینگونه
زیستن را، برای خاطرات تلخ ام
زهر میکنم
و ادامه میدهم
برای زجر دادن ات
برای زجر کشیدنم
برای انهدام انحنای زیبایی دروغین عشق
و پایانی نافرجام و شوم را
برایت مهیا میکنم
هدیه ای پر از نفرت
پر از درد، پر از رنج
میان مردگانی از جزیره خودت
میان مرگ های وحشتناک
و ادامه میدهی
تا لحظه موعد، زندگی نسبی ات را
و در نهایت حقارت ات
با لذت تمام
به نظاره مرگ ات، خواهم نشست


شهری غرق در تاريكي
پر از اجسادي متحرك
بدون شوق به زندگي و زنده بودن
و اجسادي كه جان دارند
با حسی جهنمي
و ارواحي
پر از تشويش
سراسر التماس بي ارزش
و لحظه هاي بي بازگشت
براي آسايش
و كمبودي كه حس ميشد
و آن روح بدون نام
و شايد
مُرده اي
در شهر تاريك ميان گورستان
بدون سنگ قبري
با كلاس و شيك
و روحي كه با جسم اش
مي سازد قصري در اين ميان
چه زيباتر، راحت تر ؟!!
ارواحي
كه مي رقصند با شيطان
آنگاه
روح خبيثه من
خواهد رقصيد
افکارت را 
وسیع تر کن
مغزت را بشکاف
و سلول های خاکستری اش را
تعمیر کن
زمانی که اطرافت را
جاهلان فرا گرفتند
و آنانی که
حس زنده بودن را ندارند
مغزت را بشکاف
حافظه ات را پاک کن
راهت را
از روشنی جدا کن
و به تاریکی بپیوند
بیشتر و بیشتر
تا فاصله ها
با احساست
میکس شود
و صدای زجه های مردمانی ساده
میان سیاه چالهای
حماقت شان
میان زندگی و مرگ
و آرزوی بهشتی دروغین
مغزت را بشکاف
سلول های خاکستریش را
تعمیر کن
و پوچی ای که وجودت را فرا گرفته است
بیدا شو
بیدا شو
بیدار تر امروز
قلبت را بیرون بینداز
و زیر پا له کن
مغزت را بشکاف
و سلول های خاکستریش را تعمیر کن
تا در پوچی دنیا
جاودانه باشی
از این همه تکرار
خسته ام
خسته تر از دیروز
زندگی
تکراری ترین تکرار
پوچی
سراسر عمرت را
در بر گرفته
و غم
چترش را باز میکند
روی زمینی
که فرش اش
خون، چرک و کثافت است
و کرم هایی تشنه به خون
میان طعمه هایی
بی سرنوشت
بی سرنوشت تر از هستی
و انتهای زمانی
که مرگ سراغت را میگرفت
و پایانی نامعلوم
نامعلوم تر از آغاز گیتی
تا روزها
دوباره تکرار شود
خسته ام خسته تر از
دیروز
خسته تر از حماقت میلیون ها انسان
با عقاید فاشیستی
ولی کاش
رئالیست بودند
کاش میشد زندگی را زنده کرد
و مغز را شتستشو داد
کاش میشد
انفجاری عظیم
طرح کرد
و حماقت و عشق را
نابود ساخت.
ما نفرین شده ایم
میان حیواناتی
به ظاهر قدرتمند
با قلبی
پر از نیرنگ
حرص و طمع
و پلیدیی که در ذات شان است
ما نفرین شده ایم
میان رنگ هایی
که همه رنگی میبینند
و در اصل
سیاه
تشکیل دهنده آن
و آغازی نا فرجام
نافرجام تر از پایان
میان سیاهی
که تشکیل دهنده رنگ هاست
ما نفرین شده ایم
میان حقیقی ترین لحظه ها
میان خیر و شری
که به شر اش مانده ایم
و با رویایی سپید
برای قلب های کوچک
و آنگاهی که بزرگتراز قبل میشود
دیگر افسار گسیخته است
و عشقی که در کوچکی
عاشقش بود
و اینک
روز به روز میگذرد
و قلب سپید کوچک
سیاه تر از قبل میشود
ما نفرین شده ایم
برای عاشق شدن
و خریتی
که متحمل میشویم
برای دوست داشتن
مزخرف تر از همیشه
چرا که عاشقیم
و با عشق زنده ایم
ما نفرین شده ایم
نفرین شدگان دوزخ
برای گول زدن
ما انسانیم و مقدس
با تف هایی سربالا
آخر که چی ؟
باز هم صورتت را تر میکند!
تف به ما ، تف به نفرین شدگان
تف به زمین و زمان
برای نفرین شدگان
زندگی شرین است
با افکاری که میسوزاندشان
ما نفرین شده ایم

خطی بکش
میان باور ها و تردید ها
روی آرزوهای محال
بین خوشبختی و عشق
روی هر دو
خط بکش
میان نطفه هایی
که شب و روز
فعال اند
روی ابر حیوان ها
آنانی که شهوت را به تو
ترجیح میدهند
خطی بکش
میان پاکی و زشتی
و زندگی مقدست
روی جهانی
که برای زیستن تو
ارزشی ندارد
روی آنانکه
برای پول میمیرند
خط بکش
و وجودتت را خط خطی کن
روی من
روی خدا
روی زمین
روی هوا
روی تمام بندگان
خط بکش
خط بکش خط بکش
چرا اینجاییم
برای زندگی
آن هم با رنج
برای تولد یا متولد کردن
برای مرگ
شاید هم زنده بودن
چرا اینجاییم
جایی که وجود بی وجودی وجودت را
انکار میکند
نقطه ای بی پایان
بی پایان تر از شروع
لحظه ای برای ادامه دادن
طلوع خورشیدی
بی انتها
بی انتها تر از غروب ها
چرا اینجاییم
برای ختم زنده ها
کشتن
گاهی به ندرت خوشبخت کردن
ولی باز هم
لحظه هایی برای پیوستن
تاریکی ها
در آغوشت میگیرند
چرا اینجاییم
تا شاهد مرگ باشی
تا رنج ، درد و نابودی
گریبانگیرت باشد
و عشق
بیهوده ترین بخش زندگانی ات
ختمی دردناک
برای ثانیه های بی وجودیت باشد
چرا ما اینجاییم چرا چرا؟
لحظه لحظه زمانی
که در گذر است
و امید بازگشت به زمان خود
و تولدی دوباره
نسل هایی که مرده اند
باز میگردند و میمیرند
میمیرند و باز میگیردند
تلاشی بیهوده
بیهوده تر از زندگی
و بیهوده تر از مرگ
برای بقاء ات
این گونه تلاش خواهی کرد؟
برای زیستن
روی کره ای
تا کار،عشق و عرق
بی صبرانه
در آغوش میگیردات
لذت و شهوت
در دنیای تو
نابود میشود
تلاشی برای بازگشت
و لحظه لحظه هایی در گذر
کاش میشد بازگشت
ولی بیهوده
بیهوده تر از زحمت ها
زیستن برای نفرت
و مقدس تر از مقدساتت
این گونه زیست باید کرد?
بریدی – میدانم
و رنگ زندگی ات
رنگ زندگیی
که انسان ها
با آن خوش اند
و موجوداتی
با روح شیطانی در کالبد انسانی
همانانی که دوستت دارند
و عاشقت اند
همانانی که با حماقت
متولددت میکنند
و می ستایندت
ارزشتت
همان دوست داشتن شان
و ابزار بودنت
برای رشدشان
بریدی میدانم
ولی فریادت
ناله ایست ضعیف
برای شیطان ها
دعا کن
خدای انسان ها
بیدار بودنش را به تو اثبات خواهد کرد
و این گونه رنگ زندگی
با ناله ات و خونی که میدهی
رنگی تر و قشنگ تر از ثانیه ها
میشود ؟
بریدی – میدانم میدانم میدانم....
....جهش اسپرمی
متولدت میکند
میان سلول هایی
که سازنده وجودت
و با ابتدایی ترین قدم ها
یک مردارخوار هستی
همسان دیگر همسانانت
برای خوردن و خراب کردن
آماده میشوی
آماده تر از دیگر لحظات
برای مرحله رشد
آماده تر میشوی
با معلمانی
که رهبر مردارخواران اند
هم قدم
و آغاز میکنی
از هم خونان ات
تا چرخه تغدیه
زیر پوست شان
تکامل یابد
و آنگاه
تو هم رهبر مردارخوارانی

آن طرف دیوارهای تنهایی
فرشتگانی آتشین
فریاد هایی از عشق
دوست داشتن
بی معنی ترین بخش تنهایی
آن طرف چشمهای جادویی
شهوت ناک تر از
راز های تنهایی
بد ذات ترین موجود هستی
انسان
انسان پست و پست ترین
و فاصله هایی
میان خلقت و حقیقت
نه آنچه تصور میکنی
آن طرف رویاهای سپید بهشتی
و برعکس ترین
تحلیل
راز آفرینش
موجودی پست
و آن طرف تهوع آور ترین
راز آفرینش خلقت
برای رویاهایی
که واقعیت نیست
و مردگانی دورغین
تا پایان راهشان
نیستی و پوچیست
نه بهشت و جهنمی
نه عذاب و ثوابی
و اینگونه
آن طرف دیوارهای تنهایی
روح هایی در بند
میان عذاب های دروغین
می میرند
زندگی جهنم است
و جهنم
همان زندگی
و زندگی دروغ
مکر و حیله است
اینجا زندگی
همان درد است
و درد
همان دوزخ
بدون آتش
و فرشته هایی شر
بدون گرزهای جهنمی
اینجا
همان جاست
با انسان های دوزخی
و فرشته های کوچک زمینی
همان دوزخیان زندگی
اینجا
زندگی
همان مفهوم پوچی هاست
همان درد/ زندگی
جهنم زمینی است این زندگی

??? ??????????? ???? ?????? ???????? ?????? ???? ??? ???? ???? ?? ?? ????? ??? ???? ????


