
قبری خواهم کند
و امید
خاطرات
وآرزهایم را
دفن میکنم
و تک تک زیبایی هایش را
به آتش میکشم
قبری خواهم کند
و بیگانه ترین حس هایت را
مهر
محبت
و طپنده ترین قلب عاشق را
میان متافن ترین ثانیه هایم
دفن خواهم کرد
و اسرافیل را
در پوچی پوچ ترین پوچی خالقت
فرا خوانده
آدمیت را
پاک میکنم
قبری خواهم کند
میان متافن ترین و پست ترین نقطه زمین
تو
خودم
زیباترین دردهای زندگیم
احساس ات
احساسم
و صداقت احمقانه ام را
به خاک میسپارم

سكوت دهشتبار
زوزه باد
حس مرگبار مرگ را
و دردي جانكاه
ارمغاني پليد
ميان مردگان انسان نما
مقدمات ورودت را
فراهم خواهم كرد
و لحظه لحظه ثانيه هايم را
به انتظارت خواهم نشست
زمان
زمان آمدنت
براي قبض كردن آمدي
و ميدانم
ميدانم
كه پليد ترين انسان را
خواهي برد
و روحش را
در مزخرف ترين نقطه جهنم
عذاب كش خواهي كرد
داس در دستت
لباس هاي بلند و سياه ات
و آن چهره زيبا
و زنجيرهاي گردنت
حس قشنگ مرگ را
برايش كادو خواهي كرد
و من
بي صبر بي صبرم
تا داست را
ميان گلويش فشار دهي
تا فواره هاي خون قشنگ اش
صورتم را عطرآگين كند
من
بي صبرم بي صبرم
تا داس دست را
ميان جمجمعه اش فرود آري
و با ذره هاي مغزش
بهترين تابلوي نقاشي زندگي ام را
روي ديوار
به تماشا نشينم
من بي صبر بي صبرم
تا ميان درياي خون سرخ زيبايش
غوطه ور گردم
و با آن وضو كنم
تا در بالينت
اي پيامبر سياهي ها و سرخي ها
نماز گذارت باشم.
و من بي صبر بي صبرم
تا داس دست را
ميان قلب سياهش
به فشاري
تا من
با خون سرد و سياهش
غسل تاميد كنم
و مقابل صليب پنج لبه ات
به عبادت نشينم
و راهم را
از بهشت
جدا سازم
و به سوي تو
اي فرشته پليدي
رهسپار گردم
در میان تاریک ترین نقطه 
میان تنهایی نفرت انگیزم
امیدم،آرزوهایم را
به خاک میسپارم
و به انتظار مرگ
می نشینم
به انتظار لحظه لحظه ی لحظه هایی
کشنده تر از غمهایم
در میان نقطه
نقطه
نقطه این کره بی انتها
میان ذره
ذره
ذره ی نفرتم
به تو فکر میکنم
به تو
تویی که عشقم
دردم
روح پر از مهرم را
به گند کشیدی
و انتهای افکارم را
میان مرگ بار ترین ثانیه هایم
به تو هدیه میدهم
هدیه ای پر از غم
پر از نفرت
پر از کینه
کینه هایی آتشین تر از مذاب
و این گونه
خشمم را با عشق های مرده ام
در هم می آمیزم
تا نهایت احساساتم
مرگت باشد
و فرجامت را
در میان تنها ترین نقطه تنهایی ات
نظاره گر خواهم بود!!!
با خون
حس قشنگیست
آزارت میدهم
با درد ،
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
احساسات مسخره اند
حادثه ها زیبا
و زیباتر
کودکی در خون
و یک لبخند تلخ زیباتر
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
گریه هایت را دوست میدارم
عذابت
درد و رنجت را
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
چرک و خون میکس قشنگیست
اگر خون تو باشد
این که چیزی نیست
برای حس سادیستی ام
تکه های قلبت را
خواهم خورد با لذت
و با خونت
مست خواهم شد
و نگاه پر از وحشتت را
دوست خواهم داشت
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
فریادت
با شکنجه زیباست
و ترست از مردن کنار من
و آن هم مرگی سخت
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
تقدیم به بی ارزش ترین و پست ترین موجود روی زمین
س. الف
و اینک
نفرتم
به اوج رسیده
و انتقام
گریبانگیرم
و افکاری به جز عشق/
به جز تو / به جز خودم
زمانش رسیده تا
قلب سرشار از تنفرم را
تقدیم ات کنم
و پاره های عشقی عظیم
میان زیباترین لحظه هایم را
به دوزخ فرستم
به جایی که از آن متولد شدی
میان آتش هایی
به نام عشق
وبیهوده ترین بخش زندگی ام را
کنار عشق های دروغین ات
دفن کنم
و فریاد میزنم
لعنت به تو
لعنت به عشق
لعنت به زندگی
و اینگونه
زیستن را، برای خاطرات تلخ ام
زهر میکنم
و ادامه میدهم
برای زجر دادن ات
برای زجر کشیدنم
برای انهدام انحنای زیبایی دروغین عشق
و پایانی نافرجام و شوم را
برایت مهیا میکنم
هدیه ای پر از نفرت
پر از درد، پر از رنج
میان مردگانی از جزیره خودت
میان مرگ های وحشتناک
و ادامه میدهی
تا لحظه موعد، زندگی نسبی ات را
و در نهایت حقارت ات
با لذت تمام
به نظاره مرگ ات، خواهم نشست


شهری غرق در تاريكي
پر از اجسادي متحرك
بدون شوق به زندگي و زنده بودن
و اجسادي كه جان دارند
با حسی جهنمي
و ارواحي
پر از تشويش
سراسر التماس بي ارزش
و لحظه هاي بي بازگشت
براي آسايش
و كمبودي كه حس ميشد
و آن روح بدون نام
و شايد
مُرده اي
در شهر تاريك ميان گورستان
بدون سنگ قبري
با كلاس و شيك
و روحي كه با جسم اش
مي سازد قصري در اين ميان
چه زيباتر، راحت تر ؟!!
ارواحي
كه مي رقصند با شيطان
آنگاه
روح خبيثه من
خواهد رقصيد
افکارت را 
وسیع تر کن
مغزت را بشکاف
و سلول های خاکستری اش را
تعمیر کن
زمانی که اطرافت را
جاهلان فرا گرفتند
و آنانی که
حس زنده بودن را ندارند
مغزت را بشکاف
حافظه ات را پاک کن
راهت را
از روشنی جدا کن
و به تاریکی بپیوند
بیشتر و بیشتر
تا فاصله ها
با احساست
میکس شود
و صدای زجه های مردمانی ساده
میان سیاه چالهای
حماقت شان
میان زندگی و مرگ
و آرزوی بهشتی دروغین
مغزت را بشکاف
سلول های خاکستریش را
تعمیر کن
و پوچی ای که وجودت را فرا گرفته است
بیدا شو
بیدا شو
بیدار تر امروز
قلبت را بیرون بینداز
و زیر پا له کن
مغزت را بشکاف
و سلول های خاکستریش را تعمیر کن
تا در پوچی دنیا
جاودانه باشی
از این همه تکرار
خسته ام
خسته تر از دیروز
زندگی
تکراری ترین تکرار
پوچی
سراسر عمرت را
در بر گرفته
و غم
چترش را باز میکند
روی زمینی
که فرش اش
خون، چرک و کثافت است
و کرم هایی تشنه به خون
میان طعمه هایی
بی سرنوشت
بی سرنوشت تر از هستی
و انتهای زمانی
که مرگ سراغت را میگرفت
و پایانی نامعلوم
نامعلوم تر از آغاز گیتی
تا روزها
دوباره تکرار شود
خسته ام خسته تر از
دیروز
خسته تر از حماقت میلیون ها انسان
با عقاید فاشیستی
ولی کاش
رئالیست بودند
کاش میشد زندگی را زنده کرد
و مغز را شتستشو داد
کاش میشد
انفجاری عظیم
طرح کرد
و حماقت و عشق را
نابود ساخت.
ما نفرین شده ایم
میان حیواناتی
به ظاهر قدرتمند
با قلبی
پر از نیرنگ
حرص و طمع
و پلیدیی که در ذات شان است
ما نفرین شده ایم
میان رنگ هایی
که همه رنگی میبینند
و در اصل
سیاه
تشکیل دهنده آن
و آغازی نا فرجام
نافرجام تر از پایان
میان سیاهی
که تشکیل دهنده رنگ هاست
ما نفرین شده ایم
میان حقیقی ترین لحظه ها
میان خیر و شری
که به شر اش مانده ایم
و با رویایی سپید
برای قلب های کوچک
و آنگاهی که بزرگتراز قبل میشود
دیگر افسار گسیخته است
و عشقی که در کوچکی
عاشقش بود
و اینک
روز به روز میگذرد
و قلب سپید کوچک
سیاه تر از قبل میشود
ما نفرین شده ایم
برای عاشق شدن
و خریتی
که متحمل میشویم
برای دوست داشتن
مزخرف تر از همیشه
چرا که عاشقیم
و با عشق زنده ایم
ما نفرین شده ایم
نفرین شدگان دوزخ
برای گول زدن
ما انسانیم و مقدس
با تف هایی سربالا
آخر که چی ؟
باز هم صورتت را تر میکند!
